تبلیغات این وبلاگ رو سه سال پیش درست کردم اما نمی دونم چطور شد که همه مطالبم رو از دست دادم .حالا یه سال از این قضیه می گذره و با اینکه دیگه هیچ تمایلی به این وبلاگ ندارم اما دوست دارم این وبلاگ یه جایی باشه تا بتونم نوشته هام رو توی اون قرار بدم
سید محمد عمادی
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
درختی كه ریشه داشت در باغی
ز خزان داشت در سینه اش داغی
گفت نباشد در ای سرا جایم
روم به جایی كه در آن من بیاسایم
هر كس كه شنید صدای درخت جوان
رخت خودبست و دور شد ز آن خزان
جز چند نهال كوچك همه رفتند ز باغ
باغ شد كویر ز داغ ان همه فراغ
نهال ها شدند بزرگ و گذشت دوران زوال
امد بهاری دگر و باغ شد به وصف و خیال
باغ ساخته شد به همت وتلاش و بعد ان
دولت احمدی امد و معجزه سبحان
ای ایرانای باغ بوده در خزان
سازیم تو را دوباره به عقل و فكر جوان
از سنگر دفاع و مدرسه آغاز می كنیم
دروازه های شهادت را باز می كنیم
بر پشت میز مدرسه خاكریز می زنیم
با سوت تركش بر زمین زود خیز می زنیم
بر تخته سیاه مدرسه خطی می كشیم
تمرین خط آتش انجام می دهیم
باغی كه ز باغبان امانت به پیش ماست
اهمال نتوان ,كه عهد شكستن نارواست
د رآخر الزمان كه خواهد امد مردی به باغمان
باغی پر از شكوفه تقدیم به باغبان
باران می آید
و رودی روان است
گویا سفره دلش را باز كرده
به آب نگاه می كنم
سنگی می افكنم
عكسی در تلاطم آب چین می خورد گویا پیر درختی در آب افتاده
نمی شناسمش
باد می وزد صدایی شنیده می شود
گویا تنها نیستم
بی توجه به آب نگاه می كنم
آن طرف سنگی در آب است
گویا آب تاب و طاقت را از سنگ برده است
از درخت پیر نیزبی تاب است
اما لب از لب باز نمی كند
اما...
سكوت سنگ در هم شكسته و غرورش هم..........
باد می وزد و در تلاطم آب چین است كه بر جبین رود می افتد
رودی متلاطم...
همچنان درخت پیر به خود می پیچد
شاید او نیز دریایی شدن را می آزماید
صدایی می آید صدای زوزه باد است
گویا... نه
باران می آمد به بال نگا می كنم حدسم درست بود
درختی كوچك هم قد خودم
نیست مردی كه بسازد كار این ظلمت شب
شب فراگیر شد و مردم خفته اند در لامكان
شب كشیده خنجری و بهت مانده بر لبان
هر طرف شیون باد است و خرابات زمان
چشم ها دیگر نمی بینند در این ظلمت شب
وای اگرتو نیز ببندی چشم هایت بر جهان
آنكه امروز در دلش پیش رخش ناز كند شاید انجا كه نبود چاره دری باز كند
در این بادیه سهل است جفا به رهگذران
چوآن حرام شبیخون زنی به گمشدگان
مگر چه ماندست زما در این محل گذر كه شبی
نیاسوده ایم ز ترس غارت مال و آفت جان
به هر سو روم دلم ندارد تاب ز وحشت و ترس
كه ترس از محتصب است یا زوزه سگ چوپان؟
همه شب نظاره كنم به آسمان ولی
ترسم كه ماه هم خنجری شود بهر بردن جان
نهالی گفت روزی با درختی
نشسته بر دلم اندوه سختی
درختش گفت برگو درد خود را
بگو غم نامه های سرد خود را
نهالش گفت كه خودد انی سرایم
شده همچو جهنم سخت برایم
گهی گرما گهی سرما گهی سوز
شبم با ناله اشجار شود روز
همه باغ را گرفته ابر ظلمت
خدایا كی رسد منجی رحمت؟
درخت گفت ای نهال مطلوب نهان است
ولی اینجااست بدان او هر زمان است
به راه عشق باز ی وصل حرام است
بكن دوری و دوستی این مرام است
من اینجا دیر زمانی است چشم به راهم
همه شب تا به صبح اشك است و آهم
بدان این آه و ناله سوز عشق است
همه شبها شوند از سوز عشق مست