تبلیغات
نکایی ریکا و گل ونوشه
 
پنجشنبه 3 مرداد 1387
فرار درخت
 

درختی كه ریشه داشت در باغی

ز خزان داشت در سینه اش داغی

 

گفت نباشد در ای سرا جایم

روم به   جایی كه در آن من بیاسایم

 

هر كس كه شنید صدای درخت جوان

رخت خودبست و دور شد ز آن خزان

 

جز چند نهال كوچك همه رفتند ز باغ

باغ شد كویر ز داغ ان همه فراغ

 

نهال ها شدند بزرگ و گذشت دوران زوال

امد بهاری دگر و باغ شد به  وصف و خیال

 

باغ ساخته شد به همت وتلاش و بعد ان

دولت احمدی امد و معجزه سبحان

 

ای ایرانای باغ بوده در خزان

سازیم تو را دوباره  به عقل و فكر جوان

 

از سنگر دفاع و مدرسه آغاز می كنیم

دروازه های شهادت را باز می كنیم

 

بر پشت میز مدرسه خاكریز می زنیم

با سوت تركش بر زمین زود خیز می زنیم

 

بر تخته سیاه مدرسه خطی می كشیم

تمرین خط آتش انجام می دهیم

 

باغی كه ز باغبان امانت به پیش ماست

اهمال نتوان ,كه عهد شكستن نارواست

 

د رآخر الزمان كه خواهد امد مردی به باغمان

باغی پر از شكوفه تقدیم به باغبان

 

 

نوشته شده توسط smeba

  لینك ثابت | نظرات ()  

پنجشنبه 3 مرداد 1387
درختی كوچك هم قد خودم
 

باران می آید

و رودی  روان  است

گویا سفره دلش را باز كرده

به آب نگاه می كنم

سنگی می افكنم

عكسی در تلاطم آب چین می خورد گویا پیر درختی در آب افتاده 

 نمی شناسمش

باد می وزد صدایی شنیده می شود

گویا تنها نیستم

بی توجه به آب نگاه می كنم

آن طرف سنگی در آب است

گویا آب تاب و طاقت را از سنگ برده است

از درخت پیر نیزبی تاب است

اما لب از لب باز نمی كند

اما...

سكوت سنگ در هم شكسته و غرورش هم..........

باد می وزد و در تلاطم آب چین است كه بر جبین رود می افتد

رودی متلاطم...

 همچنان درخت پیر به خود می پیچد

شاید او نیز دریایی شدن را می آزماید

صدایی می آید  صدای زوزه باد است

گویا... نه

باران می آمد به بال نگا می كنم  حدسم درست بود 

درختی كوچك هم قد خودم

 

 

نوشته شده توسط smeba

  لینك ثابت | نظرات ()  

پنجشنبه 3 مرداد 1387
ظلمت شب
 

 

نیست مردی كه بسازد كار این ظلمت شب

شب فراگیر شد و مردم خفته اند در لامكان

 

 

نوشته شده توسط smeba

  لینك ثابت | نظرات ()  

پنجشنبه 3 مرداد 1387
خنجر شب
 

 

شب كشیده خنجری و بهت مانده بر لبان

هر طرف شیون باد است و خرابات زمان

چشم ها دیگر نمی بینند در این ظلمت شب

وای اگرتو نیز ببندی چشم هایت بر جهان

 

 

نوشته شده توسط smeba

  لینك ثابت | نظرات ()  

پنجشنبه 3 مرداد 1387
رخ یار
 

آنكه امروز در دلش پیش رخش ناز كند

شاید انجا كه نبود چاره دری باز كند

 

 

نوشته شده توسط smeba

  لینك ثابت | نظرات ()  

پنجشنبه 3 مرداد 1387
رهگذران بادیه
 

 

در این بادیه سهل است جفا به رهگذران

چوآن حرام شبیخون زنی به گمشدگان

 

مگر چه ماندست زما در این محل گذر كه شبی

 نیاسوده ایم ز ترس غارت مال و آفت جان

 

به هر سو روم دلم ندارد تاب ز وحشت و ترس

كه ترس از محتصب است یا زوزه سگ چوپان؟

 

همه شب نظاره كنم به آسمان ولی

ترسم كه ماه هم خنجری شود بهر بردن جان

 

 

نوشته شده توسط smeba

  لینك ثابت | نظرات ()  

پنجشنبه 3 مرداد 1387
نهال ودرخت
 

نهالی گفت روزی با درختی

نشسته بر دلم اندوه سختی

درختش گفت برگو درد خود را

بگو غم نامه های سرد خود را

نهالش گفت كه خودد انی سرایم

شده همچو جهنم سخت برایم

گهی گرما گهی سرما گهی سوز

شبم با ناله اشجار شود روز

همه  باغ را گرفته ابر ظلمت

خدایا كی رسد منجی رحمت؟

درخت گفت ای نهال مطلوب نهان است

ولی اینجااست بدان او هر زمان است

به راه عشق باز ی وصل حرام است

بكن دوری و دوستی  این مرام است

من اینجا دیر زمانی است چشم به راهم

همه شب تا به صبح اشك است و آهم

بدان این آه و ناله سوز عشق است

همه شبها شوند از سوز عشق مست

 

 

نوشته شده توسط smeba

  لینك ثابت | نظرات ()  


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari